روزهای سرخوشی

خاطرات هفتگی یه آتیش پاره سرخوش!!!

علی مردان خان، پسر بی هنر!
نویسنده : خانوم حنا - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
 

خدا بیامرزه علی ارباب رو! همیشه این شعرو میخوند وقتی بچه بودیم. امروز فهمیدم که این شعر مال کتاب دوم دبستانش بوده!!! خیلی با اهنگش حال میکنم، بامزس! انصافاً شعرای کتابای ما به این باحالی نبودنا! (خوشمزه)

 

داشت عباسقلی خان پسری (به قول داداش: داش عباس قلی خاک به سری!!!)
پسر بی ادب و بی هنری

اسم او بود علی مردان خان
کلفت خانه ز دستش به امان

پشت کالسکه مردم می شست
دل کالسکه نشین را می خَست

هر سحرگه دم در بر لب جو
بود چون کرم به گل رفته فرو

بسکه بود آن پسره خیره و بد
همه از او بدشان می آمد

هرچه می گفت لَله لج میکرد
دهنش را به لَلِه کج میکرد

هر کجا لانه گنجشکی بود
بچه گنجشک در آوردی زود

هرچه می دادند می گفت کَمَست
!
مادرش مات که این چه شکمست

نه پدر راضی از او نه مادر
نه معلم نه لَلِه نه نوکر

ای پسر جانِ من این قصه بخوان
تو مشو مثل علی مردان خان

 

 

شعر و قسمت اول داستان علی مردان خان

قسمت دوم داستان

قسمت سوم (نیشخند)

 

 


 
comment هر کی نظر نده با این میره جهنم! ()


 
روز راهپیمایی!!
نویسنده : خانوم حنا - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧
 

راستی امروز روز قدسه! روز بیت المقدس! روز دفاع از مظلوم و ظلم ستیزی! راستی اگه ما بی تفاوت بشینیم میشه بهمون گفت مسلمون؟! به نظر من که اگه دلمون برا فلسطینیا نسوزه و اسرائیلو ظالم و غاصب ندونیم، مسلمون که نیستیم هیچ، آدم هم نیستیم!!!

 


 
comment هر کی نظر نده با این میره جهنم! ()


 
سیّد خندان!!!
نویسنده : خانوم حنا - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧
 

دوست نازنینی همیشه میگفت: به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می کند، با سلام و عطر آویشن!!

 

من میگم: به آفتاب فردا نیندیش چون برای همه طلوع می کند، به آفتاب امروز بیندیش که در حال غروب کردن است و شاید تو فردا نباشی! با خداحافظی و عطر کافور!!!

  

سیّد خندان عزیز دلم دیروز بالاخره رفت دکتر که وقت بستری شدن بگیره. این سومین دکتریه که میره، میخواست مطمئن بشه که حتمنی باید آنژیو بشه یا راه بهتری هم هست. دکتر گفت: خیلی به ندرت پیش میاد که زیر 50 سال کسی نیاز به این عمل پیدا کنه! باید تست تالیوم بدی که اگه مویرگی چیزی گرفته، با دارو بازش کنیم و نخوای به این زودی چنین عملی رو انجام بدی....سید خندانم، خندانتر از همیشه برگشت خونه و تا آخر شب مگه میشد جمعش کرد؟!!! تازه واسه افطارم ورداشت یه لایه کلفت برنج زعفرونی رو قارچ پلو ریخت (وااااای! نمیدونی که این غذا چجور خوشمزس؟!). گفتم: مامان! اینقدر زعفرون به خورد ما نده ها! بعداً که نیشمون شُل شد و با هر چیز کوچیکی خندمون گرفت، انوقت میگی: نخندین شبِ شهادته، خوب نیست (و در حین گفتن این جملات خودتونم ریسه رفتین از خنده!!!).... الهی قربونش برم، وقتایی که باباهه نیست اونقده شاد و خندونه که انرژی از دست رفته همه مون رو بهم برمیگردونه و از همه مهمتر، الان مدتهاست که اون اُنقِ منکسره هم به جمع ما اضافه شده و با هر چیز کوچیکی خندش میگیره!!!.... میگم: بلند نخندین، شاید غم تو اتاق کناری بیدار بشه و شیطون صدای خنده هامونو بشنوه و چشم نداشته باشه یه مدت کوتاه شادی واقعی ما رو ببینه! سید خندان میگه: من یه بار که همگی در اوج سرخوشی و خنده و شادی بودیم، این جمله از ذهنم گذشت، اما نترسیدم! با صدای بلند به خدا گفتم: ما دیگه بیش از حد توانمون تا الان غصه و غم رو تحمل کردیم تا به اینجا رسیدیم و به غم بگو بخوابه که حالا حالاها وقت بیدار شدنش نیست!!!....خدا هوامونو داشته باشه و شیطونو از این زندگی قشنگ دور نگه داره....

 

 

رییس زنگ زده و با یه لحن ملتمسانه ای میگه: میشه ازتون یه خواهشی بکنم؟ من: البته، بفرمایید! رییس: اگه میشه از بعدِ ماه رمضون به مدت یه ماه به کوب کار کنید (به همکارا هم بگید که سخت کار کردنو شروع کنن)، بذارین این مرحله از کارِ سایتو هم به سرعت تمومش کنیم و بریم سراغ مراحل بعدی، با توجه به اینکه اول ترمه و هنوز درساتون اونقدر سخت نشده که بهتون فشار بیاره و.... بخدا شرمندشم (خجالت در حد مرگ!). من خیلی دارم کوتاهی می کنم، هر چی اون آدمِ باظرفیت تحمل میکنه و به روم نمیاره، من دارم هی از لطفش سوء استفاده می کنم! مامان میگه: باور کن من روم نمیشه تو چشای این مرد نگاه کنم، اگه یه روز ببینمش بدون شک از این همه کوتاهی و کم کاری تو، جلوش احساس شرم میکنم و از اینکه تو گیرش افتادی ازش معذرت میخوام (حالا فکرشو بکن همه این حرفا رو با خنده میگه، مثلاً میخواد من به خود بیامو آدم باشم!) !!! ولی گذشته از شوخی، واسه مدتی میخوام همه کارمو (جز نوشتن برای تو!) به حالت تعلیق دربیارمو به قول رییس مثل اون روزا تو جبهه سخت کار کنم! هه هه هه...امروز ایشالا ویندوزو عوض کنمو از فردا دست به کار شم. خدایا! یاریم کن از خجالتش دربیام.

 

 

خیلی بدم میاد از آدمایی که همش دیگرانو نصیحت میکنن که فلان کار خیلی بده و فلان عواقبو داره و از شأن شما به دوره و... آدمم فکر میکنه خودشون آخرِ بچه مسلمون و آخرِ بندگین! غافل از اینکه دقیقاً تو همون زمان خود اونا هم دارن همون کارِ مثلاً بد رو انجام میدن و اصلنم به نظرشون نمیاد که واسه اونا بد باشه!!!

  


 
comment هر کی نظر نده با این میره جهنم! ()


 
زبان (اینگیلیش)!!
نویسنده : خانوم حنا - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧
 

دوباره کرمه تو تنم وول وول خورد و هی انگولم کرد که برم تو این شلوغ پلوغیا، زبانمو کامل کنمو IELTSمو بگیرم!!! آخه تو که نمی دونی چقدر بهش نیاز دارم، فکی میکنی از سرِ سرخوشیو بیکاری و این چیزا میخوام برم بخونمش! مهم نیست که تو چی فکر کنی؟! (زبون) مهم اینه که تا آخر دوره کارشناسیم باید مدرکمو گرفته باشم (تا روشن دل شود هر آنکه نتواند دید زد!!!)...زنگ زدم همونجا که MCSEمو گرفته بودم دو سال پیش (نیشخند). گفت: از بیسیک بخوای شروع کنی 12 ترم طول میکشه تا IELTS بگیری و هر ترم 2 ماهو نیمه (آو! یعنی نزدیک 3 سال)!!! من نمی دونم سطحم چیه الان؟ فقط اینو می دونم که الان یادم نیست اَپل سیب میشد یا پرتغال (هرهرهر)!... با خودم اندیشیدم که: این ترم یه درس زبان تخصصی دارم و یه درس مبانی فناوری اطلاعات که اونم به زبان اصلیه (هورااااااا). بهتره این ترم اینا رو بخونم تا یکم سطحم بالا بیاد و لازم نباشه 3 سال بخونم! ولی آخرش من این آیلتزو میگیرم، حالا میبینی، من مُرده تو زنده، میبینیم!!! هه هه هه....

 

 

محمود دوباره به خواهر اس ام اس زده بود و به بهانه آرزوی قبول طاعاتش، گفته بود که خیلی دلتنگشه و هنوزم منتظره که جواب مثبتشو بده!! ببین! پسرم اگه هست این! خواهر از همون اول آب پاکیو رو دستش ریخته که نمیخوادش و حتی یه ذره هم روی خوش بهش نشون نداده، اما بازم ول کن نیست!!! ببین! عاشقم اگه هست این. دلم خیلی براش میسوزه، بیچاره عاشق شده، با همون اولین نگاهش به خواهر معلوم بود که دلش سخت لرزیده و دل بسته اساســـــــی!! اما آخه قدش کوتاه تره و پوستش خیلی تیره تره و کلاً هم قیافش اصلاً به خواهر نمیخوره، یکم هم از نظر فرهنگی به ما نمیخوره، اما من اگه جای مامان باشم به چیزای دیگه ای که داره نیکا می کنم، از جمله اینکه پولداره، تحصیل کردس، با اصالته و از همه مهمتر چون فعلاً عاشقه و کلش داغه، عیبای خواهرو نادیده میگیره و شاید تنها کسی باشه که تو کل عالم بتونه تحملش کنه!!! مامان میگه: اولاً که خودش باید بخواد و من نمی تونم زورش کنم که پس فردا باز بره یه بلایی سر خودش بیاره و بگه اینا منو به این روز انداختن! ثانیاً جواب همون چهار تا دونه فامیلو چی بدم؟ بعداً همه میزنن تو سرم که چرا دختر به این خوشگلی رو حروم کردی؟و ... هیچ کس نمیگه آخه بعد از این کی میاد یه دختر قرصی (تازه اونم کم شنوا!) رو بگیره؟!!.... ولی در کل خونوادش خیلی آدم حسابی و استخون دارن، کل خونوادش عاشق کل خونواده ما شدن!! نمی دونم آخرش قراره خواهر با این ازدواج کنه، یا اون یکی، یا یکی دیگه، یا هیچ کدوم؟؟!! به هر حال که من جای اون باشم دست می جنبونم. اون باید عجله کنه چون میدونه که اگه من ازدواج کنم، مامان دیگه تحملش نمیکنه و مجبوره بره پیش بابا زندگی کنه! محمودِ بنده خدا هر چی باشه، از بابا که بدتر نیست!!! امید به خدا...

 

 

دوست دارم یه عالمه
اندازه یه قابلمه
من عاشق تو هستم
تو قابلمه نشستم
یه لنگه کفش تو دستم
منتظر تو هستم !!! (شیطان)


 
comment هر کی نظر نده با این میره جهنم! ()


 
احیای سوم!
نویسنده : خانوم حنا - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 

امام صادق (ع): در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان، سرنوشت انسان تعیین می شود، در شب بیست و یکم تثبیت می شود و در شب بیست و سوم به امضای تایید امام زمان (عج) می رسد.

 

نمی دونم از کجا به فکر بچه ها زده بود که امشب به جای امامزاده بریم دانشگاه امام صادق (ع) و اونجا احیا بگیریم! زنگ زدم به رییس و ازش پرسیدم که دعا و مراسمش چه ساعتی شروع میشه؟ (آخه اون هر سال میره اونجا واسه احیا). گفت 1 شروع میشه و تا 2 اینا ادامه داره!! منم اعتماد کردمو رفتم یه جا دیگه مراسمو تسبیح و استغفارو عذاداریو.... غرق در عشق و حال بودم که یه نفر اس ام اسی زدو نصفی از حال معنوی منو برا خودش گرفت!!! یه حالی بهش دادمو دو تا اس ام اس معنوی توپ براش فرستادم که احساس کردم خوشحالش کرد ولی حال خودم یکم گرفته شد و دوباره فکرم به سمت اون منحرف شد و حال معنویم از بین رفت.... بعدشم که رفتیم دانشگاهو دیدیم دعای جوشن کبیر 22:30 بوده و اینا میخوان تا 3 سخنرانی کننو آخرشم یه ربع قرآن سر بگیرن!!!

 

 

 

خدا میدونه که امشب چقدر برای اون و داداش و اونایی که مشکل اونو دارن و سایر دوستانی که التماس دعا گفته بودن، دعا کردم (خدا قبول کنه ایشالا). اگه اون آدم ناسپاسِ کج فهم نامرد میدونست که برای سرو سامون گرفتنش تو همین امسال دارم یه دور قرآنو به زور و زحمت تو این ماه تموم میکنم، می فهمید که دل پر محبت و پر عطوفتی رو شکسته و وجود باارزش و پرمعنویتی رو از دست داده و بزرگترین نعمتی رو که میتونست مال اون بشه به راحتی از دست داده..... دل شکسته

الان ساعت 4 سحره!! چون قصد کرده بودم که این شب سرنوشت سازو تا صبح زنده نگه دارم، تصمیم گرفتم که با هر کاری که شده خودمو سرگرم کنم اما هرگز طرف رخت خوابم نرم!!! اومدم تو نت، دیدم آف و کامنت گذاشته (ساعت 2:45!). رفتم جواب کامنتاشو دادم اما نفهمیدم چرا حال و روزش اینطوری دگرگون شده؟!! نفهمیدم مشکلش چیه؟ یکم مشکوک به نظر می رسید، و یکم ترسناک!!! ظاهراً بابابرقی خودش نیاز به توصیه های ایمنی داشت!!!

 

 

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟... پوچ و بس تند و چونان باد دمان....همه تقصیر من است، خودم می دانم... که نکردم فکری .... و تامل ننمودم روزی، ساعتی، یا آنی: که چه سان می گذرد عمر گران؟!!!

 


 
comment هر کی نظر نده با این میره جهنم! ()


 
خسته شدم خدایاااااااا
نویسنده : خانوم حنا - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
 

دیشب طبق معمول هر شب داشتیم دیوونه بازی در میاوردیمو هرهر کرکر می کردیم که مامان یه دفه بی مقدمه گفت: دیشب دوباره خواب این پسره رو دیدم! با اینکه من دیگه باهاش ارتباطی ندارم، اما یکم ترسیدم، رنگم پرید و منتظر شدم ببینم چی دیده حالا؟! گفت: «خواب دیدم مراسم عقدتون بود، عمو مهدی و داییت هی می رفتن و میومدنو میگفتن: نذار اینا با هم ازدواج کنن، به صلاح نیست، حیف این دختره .... منم محلشون نمی ذاشتم، چون تو میخواستی حرفی نمی زدمو تازه جلوی اونام وایساده بودم که نه، شما اشتباه فکر می کنین و اون خیلیم پسر خوبیه!! اما یواشکی در گوشت گفتم (برای اینکه اونا پررو نشن!): تو که میخواستی بچه هات از یارای نزدیک امام زمان (عج) بشن، تو که می خواستی یه زندگی مذهبی داشته باشی و بچه های پاک و سالم به دنیا بیاری، خُب باید با یه پسر مذهبیم ازدواج کنی تا این چیزا اتفاق بیفته، نه با کسی که تازه تصمیم گرفته مذهبی باشه .... نمی دونم چرا تو خوابم اینجوری بود که اون مثلاً مذهبی نیست و گفته که بعدِ ازدواج مذهبی میشه؟!....بگذریم. تو هنوزم دوستش داری؟ ازش خوشت میاد؟ اون دیگه تماسی باهات نداشته؟ حرفی نزده؟.....»

 

 

 

واااااااااای خدای من! به خودت قسم که دیگه خسته شدم. با این کارام بزرگترین لطمه زندگیمو به خودم زدم. حالام که میخوام همه چیزو درست کنمو به حالت قبل برگردونم نمیشه (گریه...شیون...فریاد). از اینجا رونده و از اونجا مونده شدم! نمی دونم دارم به کجا میرمو نتیجه قراره چی بشه؟ اما دلم رضا نیست که از خدا نظر خواسته باشمو اون خیلی واضح نظر منفیشو گفته باشه و بازم من این کارو انجام بدم....آآآآآآآه....خدایا کمکم کن، دستمو بگیر، نجاتم بده از این برزخ آزاردهنده....نجاتم بده...

 

AW!!! بیست مگا پیکسل دوربین بوده ها! والا!!

 


 
comment هر کی نظر نده با این میره جهنم! ()


 
روزه، ورم معده، شب قدر، آو!
نویسنده : خانوم حنا - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
 

 امروز حالم خیلی بدتر شد، حالت تهوء و رفلاکس معده داشت بیچارم میکرد. به زور و اصرار مامان بالاخره رفتم دکتر. سیّد جناب (چشمک، نیشخند!) گفت: ورم معده داری شدید! با این حالت نباید روزه میگرفتی، باید زودتر میومدی ک تا حالا خوب شده باشی. دلیلش کم خوری و گرسنگی طولانی مدته. گفتم: من خیلیا رو میشناسم که همیشه گشنه هستن و از این گشنگی رنج میکشن اما مریض نمیشن!! معدشونم به این روز نمی افته!!! گفت: شما حتماً ارثی* ورم معده داری. کسی که این مشکلو داره، نباید هیچ وقت معدشو خای بذاره، جون معده اسید ترشح میکنه و این باعث تورم بیشتر و این عوارضی که میبینی میشه.... گفتم: باشه، حالا فردا رو به عنوان آخرین روز، روزه میگیرم بعدش بخوام نخوام دیگه نباید بگیرم!! (غش ولو تو بغل اونی که از این چیزا بدش میاد!!!).

امشبم که احیاس، و من قصد کردم به هر زور و زحمتی شده تا خود صبح بیدار بمونم. میخوام به خدا نشون بدم که منم دوستش دارم و میخوام واسه یه شبم که شده بیام باهاش عشق بازیو همه عالمو فراموش کنم. مطمئن باش این کارو میکنم. به هر قیمتی، حتی اگه مجبور بشم اونقدر نسکافه و چایی بخورم که بترکم (هه هه هه هه)!

 

 

یادش بخیر، چه ذوقی می کردیم قبلِ ماه رمضون که ایکاش زودتر به هم برسیمو تو این ماه، هر شب بریم بیرون آش و از این چیزا بخوریم (البته فکر کنم بیشتر من ذوق می کردم و اون دلش میخواست به جای بیرون رفتن تو اون شبا، یه کارای دیگه ای بکنه (نیشخند)!!!). اما.... به همه چیز پشت پا زدو آرزوهای شیرین هر دومونو تباه کرد. من که دیگه فکر اون لذتا رو از ذهنم بیرون کردم. سعی می کنم مثل قبلاً با تنهایی خودم شاد باشمو تا رسیدن یه همراه واقعی صبر کنم (چه اینکه الانم از نوکیاهه راضیم! (قهقهه))!!!

امشب میشینم تا جایی که جا دارم میریزم تو این شیکم که فردا بتونم روزه بگیرم (زبون). حالا میبینی! اووووووووم!!!

 

 

پاورقی:

* قابل توجه، که مامان بنده خدا ورم معده و روده و اثنوعشرو با هم داره!!!! فامیلاشم از دو طرف کماکان با چنین مشکلی درگیرن! هیپنوتیزم

 


 
comment هر کی نظر نده با این میره جهنم! ()